سردارشهیدحسن صفرزاده.(معروف به حسن عراقی)استان فارس.شیراز


برای پیوستن به گروه**
🌹🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
*شهیدحسن عراقی اززبان مادر*
با غیرت
مادر شهید
جنگ که شروع شد، حسن 18 ساله بود. شاید هفته اول دوم جنگ بود که پایش را کرد توی یک کفش که من باید به خوزستان بروم.
هر چی اصرار می کردم که نرو!
اما غیرتش نمی گذاشت که دشمن توی خاکش باشد. گفت:
مادر من باید برم که دشمن نیاد ایران را بگیره.
عضو بسیج یا سپاه نبود، با بچه های جهاد فارس به خوزستان رفت.
دیگر تا زمانی که شهید شد، یعنی حدود چهار سال، بعید بود یک هفته تمام شیراز بماند.
سر نترسی داشت.
وقتی به مرخصی می آمد، زیاد از نفوذ به دل دشمن می گفت.
می گفتم:
مادر تو که تا جبهه رفتی، دیگه داخل دشمن نرو، شهید می شی!
گفت: خوب شهیدبشم،
آرزومه شهید بشم!
گفتم: تو شهید بشی، من چی کار کنم؟
گفت: هیچی، روزی که من شهید شدم، خدا را شکر کن که پسرت در راه خدا و کشورش شهید شده!🌹صلوات
واتساپ من، این پیوند را دنبال کنید: https://chat.whatsapp.com/KjdPz3cT9e45gb4rf9IlF4




برای پیوستن به گروه
🇮🇷🌹🇮🇷🌹
*شعردکترمهراب داراب پوربرای برادرشهیدش*
عاشق گل بود و گل بویید و رفت
جامه ای از نسترن پوشید و رفت
ژاله وار آمیخت با انوار عشق
لحظه ای رخسارگل بوسید و رفت
همچون نیلوفر که می پیچد به ناز
با نمازگلرخان رقصید و رفت
تک شهابی بود در قلب سپهر
لحظه ای برچهره ها تابید و رفت
همچوابری بی نشان آمد ولی
از نگاه آسمان بارید و رفت
در دل "راضی" به پا شد شور عشق
وقتی از چشمان او کوچید و رفت
در نگاه عاشقم حسرت گذاشت
هرچه می گفتم بمان خندید و رفت.
*دکتر مهراب داراب پور برادر شهید محمد داراب پور🌹*صلوات
واتساپ من، این پیوند را دنبال کنید: https://chat.whatsapp.com/GaeA0yZkbGuIavFUACpMNz
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🌹🌹
*روایت شهیدمحمدداراب پوراززبان خواهر۴*
در پایگاه مقاومت کوثر روستای دستجه همراه با دوستان زیادی که داشتند حضوری گرم و فعال داشتند واز همان پایگاه هم به جبهه اعزام شدند.
بارها قصد عزیمت به جبهه دفاع حق از باطل کرده بودند که مهر مادری واحترام خاصی که برای مادر داشتند ومادر اجازه نمی دادند، قصدشان را به تعویق انداخته وبا مساعدتهای خود پشت جبهه را حمایت می کردند.
تا وقتی اعلام شد که واقعا در جبهه ها به نیرو نیاز هست وچون واجب کفایی است حتما باید عازم جبهه ی نبرد حق علیه باطل شوند.
قبل از اجازه از پدر ومادر ،مقدمات اعزام را به همراه دوستانش فراهم کرده بودند .
مانده بود رضایت پدرشجاع، مومن،متعهد و انقلابی ومادر فوق العاده مهربان و دلسوز که به عمرش، کوچکترین تنبیه بدنی وحتی زبانی هم به فرزندانش نداشته اند.
مقدمات رضایت را از روز قبل فراهم می کنند به بهانه ی اینکه پدر را از محل کار به منزل بیاورند، با ایشان صحبت می کند واین جواب را از پدر می شنوند:"که
شما که از علی اکبر امام حسین علیه السلام بهتر نیستید
ولی جواب مادرتان را چه بدهم؟"
که شهید جواب می دهند: رضایت مادرم با خودم.
همین اتفاق هم
می افتد ،زمانی که شهید همراه با دوستان ورزشکار وکار گروه بنایی اش، برای اعزام در پادگان شهر فسا حضور پیدا می کنند، مادر که متوجه می شوند سریع خود را از روستا به پادگان می رسانند وقتی خواهر شهید به مادر اعتراض می کنند که به پادگان نروند با این جمله مادر مواجه می شوند که می گویند :"می خواهم بار آخر فرزندم را ببینم وبا اوخداحافظی کنم،".که خواهر شرمنده ی این گفتار مادر شجاع می شوند.
مادر به پادگان می روند با روی گشاده با فرزند دلبندشان برخورد می کنند .شهید مادرش را نوازش کرده ومی بوسند، آب به سر و رویشان می زنندو به دوستانشان می گویند ببینید چه مادر خوبی دارم ،آمده اند فرزندشان را بدرقه کنند .
خلاصه رضایت مادر راجهت اعزام به خوبی بدست می آورند وبا خیالی راحت پا به عرصه ی دفاع مقدس می گذارند.
سرانجام،روح آرام ،مهربان و بلند او، با شهادت در منطقه فکه در عملیات بین المقدس در تاریخ ۱۵ اردیبهشت سال ۱۳۶۱ در جوار خدای رحمان به آرامش رسید وپیکر پاک ومطهرشان،در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۶۱ همزمان با ۱۵ رجب ۱۴۰۲ مصادف با رحلت شیرزن کربلا زینب کبری سلام الله علیها در زادگاهش با دستان پدر مهربانش به خاک سپرده شد لازم به ذکر است که وقتی دوستان با توجه به قامت شهید، پیشنهاد کمک به پدر شهید برای به خاک سپاری می کنند .پدر شهید با ایمان راسخ و بیان محکم ،اعلام می دارند که امانتی است که خدا به من داده و خودم با دستان خودم می خواهم امانتش را به اوبرگردانم وبه تنهایی محمدرشیدوجوان برومندش را در خانه ی ابدی به دست سالار وسرور شهیدان ابا عبدالله الحسین می سپارند .
والسلام علیکم ورحمه الله وبرکاته🌹صلوات

🇮🇷🇮🇷🇮🇷🌹
*روایت شهیدمحمدداراب پوراززبان خواهر۳*
شهید قامتی به بلندای سرو داشت.
چون کوه راسخ واستوار وبسیار خاشع وخاضع وفروتن ونیزبسیار خوش چهره وخوش اندام ، ورزشکار وفوتبالیستی ماهربودند.
طوری که وقتی از محله های روستا عبور می کرده اند به عنوان رستم دستان خانواده ی داراب پور از ایشان یاد میشده( به گفته و شنیده های دوستان و آشنایان).
از کودکی علاوه برتحصیل، که فقط فرصت اخذ مدرک دیپلم را داشتند، در تعطیلات وایام تابستان،همراه پدر خود که استاد کار بنا بودند به کارگری ساختمان مشغول می شدند به طوری که در سنین نوجوانی او،پدر شهید، با جرآت تمام بیان می کردند که من همین الان ،با اعتماد صد درصد، می توانم ،صد درصد کار بنایی ساختمانها را به اوبسپارم.از نظرمیزان وسرعت یادگیری،فردی بسیار باهوش وبااستعداد بود.
او که فنون بنایی را به خوبی از پدر فرا گرفته بود از این فن برای کمک رسانی رایگان به خانواده های ایتام،مستضعفین،بیوه زنان،سالمندان و...استفاده می کرد و تا متوجه کمبودی از طرف آنان می شد ،بدون فوت وقت وبدون هیچ چشم داشتی ویا حتی تمجید زبانی،خالصانه به کمک می شتافت.
با گروهی از دوستان ورزشکار و ولایی اش کار گروه بنایی تشکیل داده مستقلا اقدام به طراحی ،ساخت ،گچکاری، فرش و...ساختمان
می کردند
و کارهای ساختمانی وساخت مرغداری و... نیمه تمامی که از او به یادگار ماند.
یادم می آید روز تشییع جنازه او ، مردان وزنان عشایرعزیزی که خانواده اصلا آنها را نمی شناختند وکسان دیگری که شهید به آنها خدمات ساختمانی و...ارائه داده بودند، وقتی متوجه شهادتشان شده بودند با چه جمعیتی شرکت کرده و چقدر جزع و فزع وبی تابی می کردند.🌹صلوات
🇮🇷🌹🌹🌹
*روایت شهیدمحمدداراب پور ازبان خواهر۲*
به یاد دارم نمازهای صبحی که در ایام کودکی و نوجوانی در مسجد می خواند،چقدر دلنشین وروح نواز بود(در یکی از آن صبح ها که هوا هنوز گرگ ومیش بود آب حوض مسجد صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) روستای دستجه بر اثر زلزله به بیرون سرازیر می شود و شهید که هنوز متوجه زلزله نشده بود به خیال اینکه نکند بچه ای هنگام وضو داخل حوض مسجد افتاده است داخل آب حوض مسجدراجستجو می کنند ).
هیچ گاه دوست نداشت در هیچ اموری دیده شود.
چه نوحه هایی که در خفا نمی سرود و نمی خواند و چه گریه هایی که در خفا نداشت .
کمکهای نقدی وغیرنقدی و کارهای بنایی او همیشه مخفیانه انجام می شده وخیلی از آن موارد بعد از شهادت ایشان برملا شده است.
واگر خانواده متوجه می شدند ناراحت می شدند.🌹صلوات
🌹🇮🇷🇮🇷🇮🇷
*روایت شهیدمحمدداراب پور اززبان خواهر*
باسلام ابتدا به استحضار حضور انورتان برسانم بنده از قلم فرسایی در رابطه با اخلاقیات شهید محمد داراب پور واقعا عاجز هستم و اگر کلماتی ناقص در رسای آن جوانمرد شجاع می نویسم احساس وظیفه ای است که به شهید ونه فقط شهید خودم که به همه شهدا دارم واحساس دینی است که جهت روشنگری نسل جدید به دوشم حس می کنم انشاالله که مرضی رضای حضرت حق جل واعلی قرار گیرد
بسم رب الشهدا والصدیقین
شهید محمد داراب پور درنهم مرداد ماه سال ۱۳۴۰ در روستای شهید پرور وبافرهنگ و ولایی دستجه،در خانواده ای مذهبی،متعهد و ولایتمدار به عنوان دومین فرزند و دومین پسر خانواده پا به عرصه وجود گذاشت و زمین خاکی را از قدوم خود متبرک نمود و چشم ودل پدر ومادر مومن ،متعهد،مهربان و زحمت کش وپرتلاش خود را از وجودش روشن نمود.می توانستی از ابتدای کودکی مهربانی،صفا و عشق را از چشمان پر فروِغش درک کنی.آری دریای محبتش به اندازه ای بود که هر کودک معصومی را به خود جلب می نمود .
حتی وقتی جوان رشید و بلند قامتی هم بود آن همه مهربانی ومحبت وبخصوص اخلاص او بزرگ وکوچک را شیفته خود می کرد.
نوعدوستی وبرتر شمردن دیگران نسبت به خود، فداکاری برای دوستان وحتی نا آشنایان از ویژگیهای بارز ایشان بود.
خواهر شهید بیان می دارند که محمد عاشق او ودوفرزندش بوده و خواهرش نیز هر روز باید اورا زیارت می کرده بطوری که اگر یک روز او را نمی دیده اند حتی اگرشده ساعات دیر وقت شب هم برای دیدنش به منزل پدر می رفته و وقتی بیان می کرده اند که امروز محمد را ندیده ام وبرای دیدن ایشان آمده ام ،مورد تعجب پدر واقع می شده اند.صبح روز اعزام هم به خاطر عجله ای که داشتند بدون اینکه کفش هایشان را از پا در آورند با زانوها به بالای سر دو خواهر زاده اش که خواب بودند می روند و آنها را می بوسند وبا آنان وداع می کنند.
با وجود سن کم در دوران قبل از انقلاب،در امور سیاسی نیز،دیدی بسیار وسیع وروشن داشتند این را از فراهم کردن مقدمات راهپیمایی و شرکت فعال وروشنگری های ایشان در راهپیماییها بخوبی می توان درک نمود.
در امور دین ،گذشته از اهتمام شدید به واجبات(نماز به جماعت،گرفتن روزه در روزهای گرم تابستان، همراه با کار سخت کارگری و..)ومستحبات ،گوهر تن وروح خود را به اخلاقیات اسلامی وانسانی مزین نموده بودند.
حق الناس را خوب می شناختند و ادا می کردند اگر کوچکترین حقی ،چه مادی وچه...به گردنشان بود آن را ادا می کردند واگر تا موقع اعزام ادا نشده بود در نامه و وصیت نامه قید نموده و سفارش ادای آنها را کرده بودند.
هنوز آهنگ مناجات زیبا ،دلنشین سحری و با صدای کودکی ونوجوانی ایشان،در زیر نور فانوس نفتی ،در پشت بام گلی منزل،در سالهای قبل از انقلاب ،گوش جان را می نوازد.🌹صلوات

برای پیوستن به گروه واتساپ من، این پیوند را🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🌹🌹
بسم رب الشهداء و الصدیقین
*بسیجی شهید محمد داراب پور* متولد ۴۰/۵/۹ از روستای دستجه؛مردی چون سرو بلند قامت و چون کوه استوار و راسخ وقوی هیکل بود او برعکس قد و قامت و قدرتش مردی بسیار خاضع و فروتن و متین بود . او با همه مهربان بود و همه او را دوست داشتند .
شهید محمد درابپور در خانواده ای بسیار مذهبی و سرشناس متولد گردید
دوران طفولیت را در دامان پاک پدر و مادر سپری نمود
دردوران کودکی به همراه پدر به مساجد و مجالس مذهبی میرفت تا اینکه فردی مومن و متعهد گردید.
دوران جوانی و نوجوانی در کنار تحصیل به کمک پدرش که استاد کار ساختمانی ( بنا) بود میرفت تا اینکه کار بنایی را به خوبی از پدر آموخت و خود یک استاد کار ساختمانی ماهر و چیره دست گردید .
شهید محمد دارابپور دیگر خودش یک بنا بود که با تعدادی از دوستان و همکلاسی ها یک کار گروه تشکیل داد که علاوه بر تحصیل کار بنایی هم هنگام انجام میداد.
شهید محمد دادابپور در زمان کار برای ساخت مساجد و اماکن مذهبی و کار برای فقرا و مستضعفان علاوه بر اینکه کار بیشتری انجام میداد پولی دریافت نمیکرد .
شهید محمد داربپور به ورزش فوتبال نیز علاقه مند بود و بعنوان کاپیتان تیم اتحاد دستجه فعالیت میکرد.
شهید محمد دارابپور پس از پایان تحصیلات و اخذ مدرک دیپلم ، وتا زمانیکه موقعیت برای استخدام در مشاغل دولتی فراهم شود کماکان مشغول کار بنابی بود واز طرفی نیز ارتش بعث عراق به ایران حمله کرده بود و برای رفتن به جبهه در جوش و خروش بود . چندین مرتبه برای اعزام به جبهه از مادر اجازه خواست اما مادرش که دارای قلبی مهربان و رئوف بود به او اجازه رفتن به جبهه را نمیداد و ایشان چون چشم در چشم مادر بود حرف مادر می پذیرفت وبه احترام مادر از رفتن به جبهه خودداری میکرد.
مدت زمانی بود که ارتش عراق وارد خرمشهر شده بود و کماکان در حال پیشروی بود که حضرت امام ره دستور جهاد کفایی و بسیج عمومی برای حضور در جبهه ها را صادر نمود .
در این زمان شهید محمد دارابپور به اتفاق کار گروه خود قرارداد ساخت دو سالن مرغداری در کنار کارخانه مانی ماس فعلی فسا با کار فرما بسته بود《 توضیح اینکه ان زمان کارخانه مانی ماس و دیگر تاسیسات فعلی وجود نداشت و همین سالن مرغداری جزء اولین تاسیسات انجا بود》
و روال کار طوری بود که هر روز کار گروه به منزل پدری شهید میرفتیم (شهید در خانه پدری زندگی میکرد ) و پس از برداشتن توبره بنایی ( منظورهمان کوله پشتی بنایی که کمچه و تراز و ماله و دیگر وسایل بنایی در ان بود ) بر میداشتیم و از منزل پدر شهید خارج و با یک نیسان که توسط کارفرما فرستاده میشد به محل کار میرفتیم .
خانواده شهید ، کار گروه را مثل فرزندا خود میدانستند وتا امدن خودرو به داخل منزل دعوت میکردند .
منزل پدر شهید طوری بود که برای خروج رسیدن به درب حیاط، پس از عبور از حیاط وارد دالان وسپس از درب حیاط وارد کوچه میشدیم که راه پله پشت بام در این دالان قرار داشت .
با توجه به فرمان حضرت امام ره مبنی بر حضور در جبهه ها ، شهید محمد داربپور عطش بیشتری برای حضور در جبهه در وجودش شعله ور شده بود ودر همان محل کار که تنها یک سالن از دو سالن قرار دادی به اتمام رسیده بود و هنوز یک سالن دیگر باقیمانده بود گفت ، که فردا کار تعطیل است همه تعجب کردیم و علت را پرسیدیم که شهید عزیز گفت جبهه نیاز به نیرو دارد و باید به جبهه بروم . گفتیم که چند بار این تصمیم گرفتیم اما مادران اجازه ندادند و ما هم منصرف شدیم. (البته همه کار گروه قصد رفتن به جبهه داشتند که با عجز و التماس مادر منصرف شده بودند. توضیح اینکه در ان ایام نه تنها فقط کار گروه ما قصد اعزام به داشتند بلکه همه جوانان و نو جوانان به دنبال راهی بودند که بتوانند خود را به جبهه برسانند ) شهید گفت اینبار چون فرمان امام هست و جبهه نیاز به نیرو دارد و هرروز تعدادی از اقوامان و آشنایان به شهادت میرسند ، طوری به جبهه میروم که چشم در چشم مادرم نشوم تا از تصمیم خود منصرف شوم کلیه کار گروه با هماهنگی تصمیم اعزام به جبهه را گرفتیم و قرار شد که فردا به بسیج مراجعه تا از ان طریق به جبهه اعزام گردیم و به راننده خودرو هم گفت که تا اطلاع ثانوی برای ایاب و ذهاب ما مراجعه نکند.
در موعد مقرر و روز موعود همه کار گروه طبق روال روزهای قبل البته اینبار با یک قطعه عکس و کپی شناسنامه برای تحویل به بسیج ،به منزل پدر شهید مراجعه تا به محل کار برویم در زمان خروج، کوله پشتی و وسایل بنایی را در زیر راه پله داخل دالان گذاشتیم و به بسیج مراجعه و سپس به جبهه اعزام که در مراحل اولیه عملیات بیت المقدس درتاربخ ۶۱/۲/۱۵به درجه رفیع شهادت نائل و جسد پاکش به وطن باز گشت ودر قطعه شهدای روستای دستجه آرام گرفت .
روحش شاد و یادش برای همیشه گرامی باد
* راوی آقای علی اکبر معصومی ازدوستان وهمرزمان شهید🌹صلوات دنبال کنید: https://chat.whatsapp.com/KRffhyVNaDl71QenUM3OdE


_2jb.jpg)

برای پیوستن به گروه
🌹🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
*من از دیار حبیم!*
حاج محمود محمد زاده
سه سال از شهادت حبیب و مفقود شدنش میگذشت. جواد، برادر حبیب شهید شده بود.
به اتفاق حاج رسول جنازه را از اهواز به شیراز آوردیم.
مراسم تشییع جواد انجام شد.
قبل از ظهر بود.
کوله پشتی ام را برداشتم که به جبهه برگردم.
بچهها خبر دادند که بیا گلزار شهدا، سر قبر جواد. با همان لباس خاکی و ساک جبهه رفتم.
دیدم قبری بالای مزار جواد، برای حبیب حفر کرده اند.
چهار نفر بودیم، من اصغر روزیطلب، هاشم رحمان ستایش و حاج رسول قائد شرفی.
در قبر مقداری تربت و یک پرچم سیاه که با خط قرمز رویش نوشته شده بود حسین(ع)، یک لباس و تصویر حبیب گذاشته بودند.
توی قبر چهارتا بلوک گذاشتیم و روی آن نشستیم.
حاج رسول قاید شرفی، روضه میخواند ما اشک میریختیم.
اصغر آقا گفت:
حبیب عاشق سوره فجر بود، میگفت این سوره امام حسین(ع) است. بیایید برایش سوره فجر را بخوانیم.
شروع به خواندن سوره فجر کردیم.
به آیات آخر نزدیک میشدیم، از توی کیفم دیوان حافظم را در آوردم. حبیب خیلی حافظ میخواند.
من هم برای اینکه با حضرت حافظ مأنوس شوم، یک حافظ کوچک همیشه همراهم بود.
قبل از اینکه تلاوت سوره فجر تمام شود،
دیوان حافظ را به نیت حبیب باز کردم و یک نشانه وسط آن گذاشتم.
تلاوت قرآن که تمام شد دیوان حافظ را از جایی که نشان گذاشته بودم باز کردم.
صفحه را خواندم. ابیاتی آمد که گویی از زبان حبیب برای ما جاری بود...
*نماز شام غریبان چو گریه آغازم*
*به مویههای غریبانه قصه پردازم*
*به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار*
*که از جهان ره و رسم سفر براندازم*
*من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب*
*مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم*
*خدای را مددی ای رفیق ره تا من*
*به کوی میکده دیگر علم برافرازم*
*خرد ز پیری من کی حساب برگیرد*
*که باز با صنمی طفل عشق میبازم*
*بجز صبا و شمالم نمیشناسد کس*
*عزیز من که بجز باد نیست دمسازم*
*هوای منزل یار آب زندگانی ماست*
*صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم*
*سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی*
*شکایت از که کنم خانگیست غمازم*
*ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم میگفت*
*غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم*
گویی حبیب کنار ما بود. فهمیدیم که جنازه حبیب برگشتنی نیست.
چند یادگاری از او در قبر گذاشتیم.
قبر را پوشاندیم.
بعد هم همان ابیات را روی سنگ قبری تراشیدند و روی همان قبر گذاشتند و شد خلوتگه عاشقان و دلسوختگان.🌹صلوات واتساپ من، این پیوند را دنبال کنید: https://chat.whatsapp.com/CRvL22VNBLNGYJnHrjrpv8
برای پیوستن به گروه واتساپ من، این پیوند
🌹🇮🇷🇮🇷🇮🇷🌹
*ازکرامات جاویدالاثرشهیدحبیب روزیطلب*
یک بال مگس حرکت!
احمدعلی خلوصی
بعد از تصادف و قطع نخاع شدن، تنها کسی که تمام و کمال حتی تا یک ماه بعد از مرخص شدن از بیمارستان من را ترک نکرد و همچنان بالای سرم بود و به من خدمت میکرد حبیب بود. بعد از ترخیص شدن از بیمارستان و بستری شدن در خانه، حبیب هم به جبهه برگشت.
در این مدت هر بار از جبهه بر میگشت سراغ من میآمد.
من قطع نخاع گردن بودم و هیچ حرکتی نداشتم، تویهال روی یک تخت خوابیده بودم.
آن روز هم به دیدن من آمد.
مادر و مادر بزرگم هم نشسته بودند.
مثل همیشه به من محبت کرد
و گفت:
میخواهم به جبهه برگردم!
با ناراحتی گفت:
خیلی برام سخته که نمیتونم اینجا باشم و از تو مراقبت کنم.
کنار ایوان خانه رفت.
در حالی که به بیرون خیره شده بود،
گفت: وَالله اگر این بار که به جبهه رفتم و شهید شدم، اولین چیزی که از خدا میخواهم شفای شما هست.
حبیب که رفت، وضع جسمیام روز به روز بدتر میشد.
روز عاشورا سال 1361 بود.
یکی از اقوام با تاکسی بار آمد و گفت:
میخواهم تو را به خیابان ببرم!
گفتم: نمیخواهم، حالم خوب نیست.
با اصرار من را با برانکارد بلند کردند و پشت وانت گذاشتند
به یکی از خیابانها که دستههای زنجیر زنی رد میشدند بردند.
برانکارد را گوشه یکی از خیابانها گذاشتند. نمیتوانستم بشینم یا حتی سرم را خم کنم که دستههای عزاداری را ببینم. فقط صداهای عزاداران را میشنیدم.
تا بعد از مراسم همانجا بودم
بعد هم من را به خانه آوردند.
یک هفتهای گذشت. عصری بود که حالم خیلی بد شد و از درد ناله میکردم.
یک لحظه حس کردم میتوانم انگشت شست پای راستم را به اندازه پر یک پشه حرکت بدهم!
پیش از این دکتر اعرابی که دکتر من بود، گفته بود قطع نخاع گردن هستم و به هیچ وجه هیچ حرکتی نخواهم داشت
اما حالا به اراده خودم میتوانستم یک انگشت پایم را کمی تکان بدهم. هفته بعد پیش دکتر رفتیم. جریان را که گفتم:
گفت امکان ندارد ارادی باشد و این حرکت غیر ارادی است.
تا اینکه خبر شهادت حبیب را آوردند، فهمیدم حبیب به قول خودش در خواستن شفای من عمل کرده است. آن حس زیبای تکان دادن انگشت پایم، از بعد از شهادت حبیب، تکرار پذیر بود و به مرور سایر حرکات دست و پایم هم برگشت و من توانستم روی ویلچر بشینم و تقریباً 50 تا 60 درصد بهبودی من در عرض شش ماه بعد از شهادت حبیب برگشت.
دکتر که میگفت این از نظر پزشکی غیر ممکن است و چیز ماوراءالطبیعه است.
بعدها از دوستان شنیدم حبیب تا زمان شهادت، در دعاهایش من را زیاد یــــــاد کرده و شفای من را از خدا میخواسته است.🌹صلوات
دنبال کنید: https://chat.whatsapp.com/GaeA0yZkbGuIavFUACpMNz
برای پیوستن به گروه
🌹🇮🇷🇮🇷🇮🇷🌹
*روایت حبیب*
توی اتاقکی که مقر موقت فرماندهی تیپ بود، در پاسگاه شرهانی نشسته بودیم و صبحانه میخوردیم.
حبیب نورانی تر از همیشه شده بود.
گفت: آقای رودکی روایتی برات بگم؟
گفتم: بفرما!
گفت: شیخ شوشتری(ره) فرمود امام حسین(ع) دو خون داشت.
یکی خونی که از سر مبارک آمد و به سمت محاسن شریفش رفت و حضرت آن را در دست جمع کرد و به آسمان پاشید و دیگری خون دل امام از مردم آن روزگار.
ادامه داد:
ما نباید دل امام خمینی(ره) را خون کنیم، ما باید مطیع ایشان باشیم و اطاعت بکنیم، تا این عَلم اسلام ناب را که امام بر افراشته است، برافراشته بماند.
به حبیب خیره شدم. همیشه او را در جمع رزمندگان به نورانیت میدیدم، اما آن روز شده بود یک قطعه بلور نورانی. بارها این حالت را در رزمندگان قبل از شهادت تجربه کرده بودم، اما هیچ گاه نتوانستم مانع کسی شوم.
در همین حین خبر دادند که عراق روی تپه 175 پاتک کرده است.
با تعدادی از بچهها آماده رفتن شدیم.
حبیب هم پای ماندن نداشت و با ما راهی شد. پائین تپه، دست در جیبش کرد و هرچه در جیبهایش بود را در آورد و به من داد. یک قرآن جیبی کوچک، یک انگشتر و کلید منزلشان، بعد به سمت تپه دوید.
من هم همراه با تعدادی از بچهها به سمت تپه رفتیم و در سمت دیگر با هر چه دم دست بود شروع به عقب راندن عراقیها کردیم.
آن روز در همان تپه حبیب و پسر خاله ام "عزیز فیروزی " شهید شدند و هر دو ماندند.
وقتی جنازه حبیب ماند، با خودم گفتم چرا هر چه داشت را به من داد و با جیبهای خالی از هر نشانهای رفت.
سالها بعد جنازه پسرخاله ام برگشت، اما جنازه حبیب نه. و از حبیب برایم یک روایت و یک قرآن به یادگار ماند...🌹🌹🌹صلوت
واتساپ من، این پیوند را دنبال کنید: https://chat.whatsapp.com/LDPjTsbKp48IdtwyumBJRs

برای پیوستن به گروه واتساپ من، این پیوند را
🌹🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🌹
*شهادت حبیب تپه175شرهانی*
محمد شکیبایی فرد
هنوز هوا گرگ و میش بود و آفتاب نزده بود که خبر رسید روی تپه 175 درگیری شدیدی است و نیاز به کمک دارند. حاج نبی، من، نبی برزنده، قاسم کاکایی، [شهید]حاج مهدی زارع و [شهید] حاج مجید سپاسی به اتفاق حبیب با یک ماشین به سمت تپه 175 حرکت کردیم.
حدود سه کیلومتر که رفتیم به تپه 175 رسیدیم. صد متری تپه از ماشین پیاده شدیم و بقیه راه را پیاده و با دو رفتیم. شهدا و مجروحین زیادی که ظاهراً از بچههای اصفهانی بودند پائین تپه جمع شده بودند. با سرعت خودمان را روی تپه رساندیم. روی تپه تقریباً صاف و برش خورده بود. پشت یک برآمدگی جان پناه گرفتیم. حبیب سمت راست بود، بعد هم من، حاج نبی، حاج مجید، قاسم کاکایی و حاج مهدی زارع بودیم.
جلو ما، حدود سی متری ما یک برآمدگی تپه مانند بود که یک تیربار روی آن بود که تمام گیر تپه به خاطر همان بود و بچهها نتوانسته بودند از آن عبور کنند. تیربار یک نفس آتش میریخت و کسی نمیتوانست تمام قامت بایستد و از گلوله آن محفوظ باشد. بچهها شروع به تیراندازی کردند. من از قبل جیبهایم را پر از فشنگ کرده بودم. سریع خشاب پر میکردم و به دست حاج نبی میدادم.
چشمم به سمت حبیب رفت. یک آرپی جی را مسلح کرد، تمام قامت ایستاد که شلیک کند، الله اکبر گفت، اما موشک شلیک نشد و نشست. ظاهراً چاشنی موشک به خاطر باران شب قبل نم کشیده بود. دوباره بلند شد. تا با اسلحه کلاش شلیک کند. الله اکبر که گفت روی زمین افتاد.
فریاد زدم: حبیب افتاد.
به سمت حبیب رفتم. به پشت رو به زمین افتاده بود. پای چپش باز بود، پای راستش هم جمع شده بود. چشمهایش به عقب نگاه میکرد و پلکهایش باز و بسته میشد. نگاه کردم ببینم کجایش زخم شده است. حبیب در میانه راه لباسش را کنده بود و فقط یک زیر پوش سبز رنگ تنش بود. به اندازه یک عدس روی لباس، محل قلبش زخم شده بود و قطره خونی بیرون زده بود. به محل زخم نگاه میکردم، که به سرم ضربهای وارد شد و روی زمین افتادم. تیر از طاق سرم وارد شده و از سمت دیگر خارج شده بود. نگاهم به سمت حاج نبی رفت. اشهدم را گفتم و بیهوش شدم.
چند دقیقهای بیهوش بودم. به هوش که آمدم نشستم. جز پیکر بیجان حبیب، کسی کنارم نبود. به اطراف نگاه کردم، دیدم عراقیها هلهله کنان و کل زنان به سمت ما میآیند. با هر چه توان داشتم، بلند شدم و شروع به عقب آمدن کردم. توی راه حاج مجید را دیدم که به عقب میرفت. صدایش زدم، اما صدای من را نشنید. به یک پسر بچه 13، 14 ساله رسیدم که روی زمین افتاده بود. گفتم: پاشو بچه... تو چته که نمیری عقب!
با لهجه اصفهانی گفت: نمیتونم. پام تیر خورده!
گفتم: ببین عراقیها دارن میان.
کمی اطراف را نگاه کرد. دید عراقیها از دو سمت میآیند. گفتم: یاالله. الان محاصره میشیم، اسیر میشی!
تا این را گفتم هر جور بود بلند شد و کشان کشان به پائین رفت. پائین که رسیدیم حاج مجید و حاج مهدی هم بودند. یک نفربر عراقی هم غنیمت مانده بود. سوار همان شدم و به عقب آمدم.🌹🌹🌹صلوات
دنبال کنید: https://chat.whatsapp.com/KRffhyVNaDl71QenUM3OdE




برای پیوستن به گروه واتساپ من، این پیوند را
*بخشی از وصیت نامه شهید گرانقدرپاسدارشهید غلامرضا بهروز*
از پدرو مادرم میخواهم که مرا حلال کنند و هرگونه کوتاهی در قبال زحماتشان داشتم ببخشند
مادر عزیزم از تو میخواهم صبور وقوی باشی و گریه نکنی وفرزندت را در راه سیدالشهدا فداکنی
خواهرم از تو میخواهم که زینب وار زندگی کنی وپس از شهادتم صبور باشی و همچون زینب کبری سلام الله باشی
از خواهران وبرادران ایمانیم میخواهم که پیرو ولایت فقیه باشند وهرگز امام را تنها نگذارند وراه شهدا را ادامه دهند🌹صلوات
دنبال کنید: https://chat.whatsapp.com/GGgCYE0Wu9PE8IwBsOJuyU
برای پیوستن به گروه واتساپ من، این پیوند
🌹🇮🇷🇮🇷🌹🌹
*وصیت نامه پاسدارشهید غلامرضابهروز*
به نام خدایی که دراین جهان بر همگان ودر آخرت فقط بر گروندگان بخشاینده ومهربان است
اکنون که وظیفه الهی چنین رقم خورده تا به فرمان رهبر کبیر انقلاب به جبهه های نبرد حق علیه باطل بشتابیم
برخود واجب ولازم میدانم چند خطی بعنوان وصیت نامه بنویسم
زیرا هرمسلمانی به حکم خدا ورسول باید وصیت نامه داشته باشد
پدر عزیزو زحمتکشم تقاضا دارم کوتاهی و کم وکاستی های من را ببخشی وحلال کنی
نتوانستم زحماتت را جبران کنم و عصای دستت باشم
به فرمان امامم باید برای دفاع از وطن بروم
مادر عزیزم ازتو میخواهم صبور وقوی باشی اگر شهید شوم گریه وزاری نکنی وفرزند را در راه سیدالشهدا فداکنی
واما توای خواهرم از تومیخواهم که زینب وار زندگی کنی وپس از شهادتم صبور باشی وهمچون زینب کبری سلام الله باشی
قرض ودینی به کسی ندارم فقط شاید در پاره ای موارد در نماز و روزه کاهلی شده آنرا برایم بجای آورید
از خواهران وبرادران ایمانیم میخواهم که پیرو ولایت فقیه باشند وهرگز امام را تنها نگذارند وراه شهدا را ادامه دهند
در حفظ حجاب وامربه معروف ونهی از منکر تلاش کنند
خدایا این بدن ناچیز مرا در راه خودت قبول بفرما و مرا در صف مجاهدین راه حق و صلحا وپاکان
قراربده
وسلام علیکم ورحمه الله وبرکاته🌹صلوات
دنبال کنید: https://chat.whatsapp.com/LDPjTsbKp48IdtwyumBJRs

