‏برای پیوستن به گروه واتساپ من، این پیوند را
🌹🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🌹
*شهادت حبیب تپه175شرهانی*
محمد شکیبایی فرد
هنوز هوا گرگ و میش بود و آفتاب نزده بود که خبر رسید روی تپه 175 درگیری شدیدی است و نیاز به کمک دارند. حاج نبی، من، نبی برزنده، قاسم کاکایی، [شهید]حاج مهدی زارع و [شهید] حاج مجید سپاسی به اتفاق حبیب با یک ماشین به سمت تپه 175 حرکت کردیم.
حدود سه کیلومتر که رفتیم به تپه 175 رسیدیم. صد متری تپه از ماشین پیاده شدیم و بقیه راه را پیاده و با دو رفتیم. شهدا و مجروحین زیادی که ظاهراً از بچه‌های اصفهانی بودند پائین تپه جمع شده بودند. با سرعت خودمان را روی تپه رساندیم. روی تپه تقریباً صاف و برش خورده بود. پشت یک برآمدگی جان پناه گرفتیم. حبیب سمت راست بود، بعد هم من، حاج نبی، حاج مجید، قاسم کاکایی و حاج مهدی زارع بودیم.
جلو ما، حدود سی متری ما یک برآمدگی تپه مانند بود که یک تیربار روی آن بود که تمام گیر تپه به خاطر همان بود و بچه‌ها نتوانسته بودند از آن عبور کنند. تیربار یک نفس آتش می‌ریخت و کسی نمی‌توانست تمام قامت بایستد و از گلوله آن محفوظ باشد. بچه‌ها شروع به تیراندازی کردند. من از قبل جیب‌هایم را پر از فشنگ کرده بودم. سریع خشاب پر می‌کردم و به دست حاج نبی می‌دادم.
چشمم به سمت حبیب رفت. یک آرپی جی را مسلح کرد، تمام قامت ایستاد که شلیک کند، الله اکبر گفت، اما موشک شلیک نشد و نشست. ظاهراً چاشنی موشک به خاطر باران شب قبل نم کشیده بود. دوباره بلند شد. تا با اسلحه کلاش شلیک کند. الله اکبر که گفت روی زمین افتاد.
فریاد زدم: حبیب افتاد.
به سمت حبیب رفتم. به پشت رو به زمین افتاده بود. پای چپش باز بود، پای راستش هم جمع شده بود. چشم‌هایش به عقب نگاه می‌کرد و پلک‌هایش باز و بسته می‌شد. نگاه کردم ببینم کجایش زخم شده است. حبیب در میانه راه لباسش را کنده بود و فقط یک زیر پوش سبز رنگ تنش بود. به اندازه یک عدس روی لباس، محل قلبش زخم شده بود و قطره خونی بیرون زده بود. به محل زخم نگاه می‌کردم، که به سرم ضربه‌ای وارد شد و روی زمین افتادم. تیر از طاق سرم وارد شده و از سمت دیگر خارج شده بود. نگاهم به سمت حاج نبی رفت. اشهدم را گفتم و بی‌هوش شدم.
چند دقیقه‌ای بی‌هوش بودم. به هوش که آمدم نشستم. جز پیکر بی‌جان حبیب، کسی کنارم نبود. به اطراف نگاه کردم، دیدم عراقی‌ها هلهله کنان و کل زنان به سمت ما می‌آیند. با هر چه توان داشتم، بلند شدم و شروع به عقب آمدن کردم. توی راه حاج مجید را دیدم که به عقب می‌رفت. صدایش زدم، اما صدای من را نشنید. به یک پسر بچه 13، 14 ساله رسیدم که روی زمین افتاده بود. گفتم: پاشو بچه... تو چته که نمی‌ری عقب!
با لهجه اصفهانی گفت: نمی‌تونم. پام تیر خورده!
گفتم: ببین عراقی‌ها دارن میان.
کمی اطراف را نگاه کرد. دید عراقی‌ها از دو سمت می‌آیند. گفتم: یاالله. الان محاصره می‌شیم، اسیر میشی!
تا این را گفتم هر جور بود بلند شد و کشان کشان به پائین رفت. پائین که رسیدیم حاج مجید و حاج مهدی هم بودند. یک نفربر عراقی هم غنیمت مانده بود. سوار همان شدم و به عقب آمدم.🌹🌹🌹صلوات
دنبال کنید: https://chat.whatsapp.com/KRffhyVNaDl71QenUM3OdE