🌺🌺🌺روایت سردارشهیدعزیزبابایی
خداحافظ برادرعزیز!!!

خاطره ای از سردار شهید عزیز بابایی - راوی برادر عبدالله عمیدی

نزدیک های ظهر ، گردان ها به اهدافی که مشخص شده بود دست یافتند کربلای 5 اوج غافلگیری ارتش بعثی بود و قدرت عمل را از دشمن گرفته بود سرعت بالای بچه ها مانع از استقامتدشمن شده بود .ما مگر می شد دل از عاشقان خدا برکند ؟! همه آنجا مشغول بودند . روی دژ اول چند اسکله احداث شده بود که ترابری نیرویی و مهماتی بر روی آن ها انجام می گرفت . لشگر المهدی با بچه های لشکر 41 ثارالله یک اسکله مشترک داشت. منطقه شلوغ و قایق ها مثل طوفان روی دریاچه ی مصنوعی ای که به زعم دشمن عاملی باز دارنده بودند ، موج ایجاد می کردند . خشایارهای(بی تی آر 50) هم به آرامی رفت و آمد داشتند . بعضی هایشان هم میان آب مانده بودند ، چراغهای چشمک زنی که دیشب با حاج کاظم حقیقت نصب کرده بودیم جهت هدایت شناورها مدام چشمک می زدند . مسیر حرکت در شب هنوز پا برجا بود . گلوله ها که منفجر می شدند ستونی از آب و گل به هوا بر می خاست ، سیم های خاردار پاره شده و در هم فرو رفته بودند . سنگرهای مستحکم عراقی ها روی دژ اول بهت زده به نظر می رسیدند . آسمان بواسطه دود و خاک تیره و تار بود . هلی کوپترها سایه ساز کاروان شدند . با آمدنشان شور و نشاط در چهره ها می دوید . همه آشنا ... هم نام ... همه همسایه ها ... همه کربلایی !! نام تمامی بچه ها یکی بود �برادر�
شهرتشان هم یکسان بود � عزیز� و چه ترکیب مقدسی ! (( برادر عزیز ...))

هر گلی می دیدم می بوئیدمش . گل فراوان اما ...

گل های �قرارگاه� هم این بار در جمع بچه ها یافت می شدند . مسئول و زیر دست نداشتیم ، بچه های قرارگاه کربلا هم وارد صحنه تاکتیکی شده بودند آخه همه نیت کرده بودند و چه نیتی ... دست در دست هم همراه با بچه هایی که از زیارت مرقد هشتمین امام شیعیان آمده بودند راه می رفتیم . یکبار صدایی بلند شد که � گاز . . .گاز . . . ماسک بزنید ! � رژیم بعث عراق از هیچ اقدامی علیه نیروهای ایران دریغ نمی کرد و اقدام به حمله با بمب شیمیایی کرده بود. دستم روی ماسک بود که صدایی توجهم را برانگیخت . قدری در آن شلوغی جستجو کردم ، صاحب صدا را نیافتم . باز صدا بلند شد به سمت صدا دویدم ، چه کسی می توانست باشد ؟!

بله! � حزب الله � . سوار بر قایق ، ازساحل سلامش کردم . پاسخ آمد که : �بیا ، بیا... بیا... یکی دیگر نمی بینی اش !!� از روی قایق ها خودم را به
�حزب الله� رساندم .

- گفت : � بابایی اینجاست . دارم اونو به عقب می برم ... ! �

- اما من که عزیز را نمی بینم ؛

- همینجاست !

- � بیا که دیگر او را نخواهی دید! �

پتویی که برقایق فرش بود را کنار زد ، اشک از چشمانم سرازیر شد بدنم به حرکت درآمد ، بی اختیار لب به گونه اش نهادم ، اولین بار بود که با حلاوت می بوسیدمش ، آخر روحش آنقدر بلند بود که پیشتر از این اجازه نداشتم ببوسمش .

برادر اصغر و حاج محمد فرمانده و معاون گردان کمیل لشکر 33 المهدی هم مجروح شده بودند و گردان کمیل هم دیگه فرمانده نداشت . عزیز هم پرواز کرد ! پرواز تا ابدیت !

خداحافظ برادر � عزیز ! � ... خداحافظ برادر عزیز

این زمزمه ای بود که جعفر در لحظات آخر با عزیز وداع می کرد .🌺صلوات

🌺🌺🌺روایت سردارشهیدعزیزبابایی
خداحافظ برادرعزیز!!!

خاطره ای از سردار شهید عزیز بابایی - راوی برادر عبدالله عمیدی

نزدیک های ظهر ، گردان ها به اهدافی که مشخص شده بود دست یافتند کربلای 5 اوج غافلگیری ارتش بعثی بود و قدرت عمل را از دشمن گرفته بود سرعت بالای بچه ها مانع از استقامتدشمن شده بود .ما مگر می شد دل از عاشقان خدا برکند ؟! همه آنجا مشغول بودند . روی دژ اول چند اسکله احداث شده بود که ترابری نیرویی و مهماتی بر روی آن ها انجام می گرفت . لشگر المهدی با بچه های لشکر 41 ثارالله یک اسکله مشترک داشت. منطقه شلوغ و قایق ها مثل طوفان روی دریاچه ی مصنوعی ای که به زعم دشمن عاملی باز دارنده بودند ، موج ایجاد می کردند . خشایارهای(بی تی آر 50) هم به آرامی رفت و آمد داشتند . بعضی هایشان هم میان آب مانده بودند ، چراغهای چشمک زنی که دیشب با حاج کاظم حقیقت نصب کرده بودیم جهت هدایت شناورها مدام چشمک می زدند . مسیر حرکت در شب هنوز پا برجا بود . گلوله ها که منفجر می شدند ستونی از آب و گل به هوا بر می خاست ، سیم های خاردار پاره شده و در هم فرو رفته بودند . سنگرهای مستحکم عراقی ها روی دژ اول بهت زده به نظر می رسیدند . آسمان بواسطه دود و خاک تیره و تار بود . هلی کوپترها سایه ساز کاروان شدند . با آمدنشان شور و نشاط در چهره ها می دوید . همه آشنا ... هم نام ... همه همسایه ها ... همه کربلایی !! نام تمامی بچه ها یکی بود «برادر»
شهرتشان هم یکسان بود « عزیز» و چه ترکیب مقدسی ! (( برادر عزیز ...))

هر گلی می دیدم می بوئیدمش . گل فراوان اما ...

گل های «قرارگاه» هم این بار در جمع بچه ها یافت می شدند . مسئول و زیر دست نداشتیم ، بچه های قرارگاه کربلا هم وارد صحنه تاکتیکی شده بودند آخه همه نیت کرده بودند و چه نیتی ... دست در دست هم همراه با بچه هایی که از زیارت مرقد هشتمین امام شیعیان آمده بودند راه می رفتیم . یکبار صدایی بلند شد که « گاز . . .گاز . . . ماسک بزنید ! » رژیم بعث عراق از هیچ اقدامی علیه نیروهای ایران دریغ نمی کرد و اقدام به حمله با بمب شیمیایی کرده بود. دستم روی ماسک بود که صدایی توجهم را برانگیخت . قدری در آن شلوغی جستجو کردم ، صاحب صدا را نیافتم . باز صدا بلند شد به سمت صدا دویدم ، چه کسی می توانست باشد ؟!

بله! « حزب الله » . سوار بر قایق ، ازساحل سلامش کردم . پاسخ آمد که : «بیا ، بیا... بیا... یکی دیگر نمی بینی اش !!» از روی قایق ها خودم را به
«حزب الله» رساندم .

- گفت : « بابایی اینجاست . دارم اونو به عقب می برم ... ! »

- اما من که عزیز را نمی بینم ؛

- همینجاست !

- « بیا که دیگر او را نخواهی دید! »

پتویی که برقایق فرش بود را کنار زد ، اشک از چشمانم سرازیر شد بدنم به حرکت درآمد ، بی اختیار لب به گونه اش نهادم ، اولین بار بود که با حلاوت می بوسیدمش ، آخر روحش آنقدر بلند بود که پیشتر از این اجازه نداشتم ببوسمش .

برادر اصغر و حاج محمد فرمانده و معاون گردان کمیل لشکر 33 المهدی هم مجروح شده بودند و گردان کمیل هم دیگه فرمانده نداشت . عزیز هم پرواز کرد ! پرواز تا ابدیت !

خداحافظ برادر « عزیز ! » ... خداحافظ برادر عزیز

این زمزمه ای بود که جعفر در لحظات آخر با عزیز وداع می کرد .🌺صلوات

سردارشهید عزیز بابایی

🌷برای توجیه منطقه عملیاتی سوار بر قایق به هور زدیم. راهنمای ما عزیز بود. با تلاوت چند سوره از قرآن حرکت را شروع کرد. آرام و شمرده یکی یکی آبگیر ها را توضیح می داد. ما را برد تا کنار سیم خاردار سنگر عراقی ها بود. گفت: «خوب نگاه کنید تا چشم شما به همه منطقه آشنا شود.»
در همین حین صدای قایقی به ما نزدیک و نزدیک تر می شد. اما عزیز بی ترس و واهمه به صحبت خود ادامه می داد. صدای قایق که نزدیک تر شد دل توی دلم نبود. سرم را نزدیک عزیز بردم و گفتم: «گشتی های عراقی هستند، حتماً رد ما را زدند!»
آرام و خونسرد گفت: «نترس، قایق تدارکاتِ دشمنِ، برای سنگرهای کمین آذوقه می بره، هر شب همین ساعت از اینجا عبور می کنه!»
یخ کردم. هم از اینکه چه طور ما را از سنگر کمین عراقی ها، با این همه نیرو و تجهیزات رد کرده، هم اینکه چقدر به منطقه مسلطه که می دونه چه زمانی چه قایقی از هور عبور می کنه!

🌷برای شناسایی با عزیز به خط دشمن زده بودیم. خود را تا پشت چند تخته سنگ بزرگ که در میان دشمن قرار داشت رساندیم. عزیز ایستاده بود و منطقه را بررسی می کرد که هم زمان چند عراقی روی سر صخره آمدند درست چند متری ما، کافی بود سر را به پائین بچرخوانند تا ما را ببینند. همه به صخره چسبیدیم جز عزیز. همان طور روبروی عراقی ها ایستاده بود، دوربین را گرفته بود و کار خودش را می کرد. با ترس گفتم: «عزیز بشین مگر عراقی ها را نمی بینی!»
خندید و تنها یک جمله گفت: «مگر وجعلنا نخوانده ای!»
بعد هم به کارش ادامه داد.🌹صلوات