‏برای پیوستن به گروه
🌹🇮🇷🇮🇷🇮🇷🌹
*روایت حبیب*
توی اتاقکی که مقر موقت فرماندهی تیپ بود، در پاسگاه شرهانی نشسته بودیم و صبحانه می‌خوردیم.
حبیب نورانی تر از همیشه شده بود.
گفت: آقای رودکی روایتی برات بگم؟
گفتم: بفرما!
گفت: شیخ شوشتری(ره) فرمود امام حسین(ع) دو خون داشت.
یکی خونی که از سر مبارک آمد و به سمت محاسن شریفش رفت و حضرت آن را در دست جمع کرد و به آسمان پاشید و دیگری خون دل امام از مردم آن روزگار.
ادامه داد:
ما نباید دل امام خمینی(ره) را خون کنیم، ما باید مطیع ایشان باشیم و اطاعت بکنیم، تا این عَلم اسلام ناب را که امام بر افراشته است، برافراشته بماند.
به حبیب خیره شدم. همیشه او را در جمع رزمندگان به نورانیت می‌دیدم، اما آن روز شده بود یک قطعه بلور نورانی. بارها این حالت را در رزمندگان قبل از شهادت تجربه کرده بودم، اما هیچ گاه نتوانستم مانع کسی شوم.
در همین حین خبر دادند که عراق روی تپه 175 پاتک کرده است.
با تعدادی از بچه‌ها آماده رفتن شدیم.
حبیب هم پای ماندن نداشت و با ما راهی شد. پائین تپه، دست در جیبش کرد و هرچه در جیب‌هایش بود را در آورد و به من داد. یک قرآن جیبی کوچک، یک انگشتر و کلید منزلشان، بعد به سمت تپه دوید.
من هم همراه با تعدادی از بچه‌ها به سمت تپه رفتیم و در سمت دیگر با هر چه دم دست بود شروع به عقب راندن عراقی‌ها کردیم.
آن روز در همان تپه حبیب و پسر خاله ام "عزیز فیروزی " شهید شدند و هر دو ماندند.
وقتی جنازه حبیب ماند، با خودم گفتم چرا هر چه داشت را به من داد و با جیب‌های خالی از هر نشانه‌ای رفت.
سال‌ها بعد جنازه پسرخاله ام برگشت، اما جنازه حبیب نه. و از حبیب برایم یک روایت و یک قرآن به یادگار ماند...🌹🌹🌹صلوت
واتساپ من، این پیوند را دنبال کنید: https://chat.whatsapp.com/LDPjTsbKp48IdtwyumBJRs