*روایت پاسدارشهیدعلی میرزامحسنی*
شب عملیات کربلای ۱۰ توی مسیر بودیم و هنوز به خط دشمن نرسیده بودین که ناگهان از طرف چپ ستون از روی ارتفاعات ستون به رگبار گلوله بسته شد 
همه گیج شده بودند .
کمین خورده بودیم
 ما که تقریبا در انتهای ستون بودیم تصمیم گرفتیم از پشت به کمین حمله کنیم 
ولی یکی از فرمانده هان گروهان اصرار داشت
 که حرکت نکنید و فقط پناه بگیرید
 چند دقیقه درگیری طول کشید 
و با صدای الله اکبر بچه ها که به سمت تپه های سمت چپ هجوم بردند
 تیر اندازی قطع شد.
 که بعد مشخص شد سپاه جندالله پاوه بدون خبر برای عراقی ها کمین گذاشته و از عملیات خبر نداشت و فکر کرده گروه شناسایی عراق هستند که در راه برگشت هستند و خوشبختانه بدون کمترین تلفات ستون به را خود ادامه داد ولی متاسفانه عراقی ها بدلیل تیراندازی هوشیار شدند و شروع به پرتاب خمپاره کردند که همان موقع اقای اسکندری از ناحیه گردن ترکش خورد و همانطور که چپیه روی گردن گذاشته بود صدا زد صالح من رفتم
 و عملا فرماندهی گردان به شهید صالح واگذار شد . 
تا طلوع افتاب خطوط اولیه دشمن شکسته شد و خط تثبیت شد چند تانک عراقی هنوز مقاومت میکردند که با رشادت بچه ها تانکها زده شدند ولی متاسفانه جاده که جهت پشتیبانی در حال باز سازی و ایجاد پهنای بیشتر بود به چشمه های زیر تپه ها برخورد کرد و قسمتی از جاده را آب برد 
 بچه ها هم دچار کمبود مهمات شده بودند.
 از طرفی عراق هم با هلیکوپتر دائم مهمات و حتی توپ به ارتفاعات بالای سر بچه ها حمل میکرد که از ظهر اتش توپخانه هلکوپتر های عراق بیشتر شد .
 صالح به بیسیم چی گردان گفت که به فرماندهان گروهان و معاونان گردان بگوید به سنگر فرماندهی بیایند سنگر ما کنار سنگ  فرماندهی بالای یکی از ارتفاعات منطقه بود شهید نوذر ایزدی و شهید محسنی و بهادر شمشیری زودتر رسیدند شهید ایزدی سراغ سنگر ما امد و با چند شوخی از من اسلحه سیمینوف را گرفت به ایشان گفتم که مهمات تمام کردیم وبعد از چند لحظه صحبت نوذر چند قدم ان طرف تر داشت به سمت سنگر فرماندهی میرفت که ناگهان با صدای مهیبی به زمین خوردم بعد از بلند شدن همه بچه ها روی زمین افتاده بودند .محسنی و نوذر که درجا شهید شده و من کنار بهادر نشستم دیدم ایشان هم زخمی شده با چپیه دست ایشان را بستم . و همان لحظه صالح فرمانده گردان از سنگ  بیرو ن دوید و با دیدن صحنه شهادت چند تن از فرماندهان گروهان و معاون گردان بهت زده توی سر خود میزد ...
در ان عملیات شهید کامبیز دهقانی بی سیم چی ابراهیم عزیزی بود که با ترکش کاتیوشا بشدت زخمی شد .
شهید اکبر فتاحی فرمانده دسته بود و برای نجات بچه های خود اونا رو به عقب فرستاد و خود تا اخرین لحظه ایستاد و به شهادت رسید .
جسدش بیش از دو ماه بعد طی عملیات بعدی به اباده اورده شد .وبه خاک سپرده شد.
راوی محمد تقی پاسیار🌹صلوات